هر روز می رسم لب این سالخورده رود
با کوزه ای که بشنوم از آبها سرود

این رود، خاطرات مرا تازه می کند
یادش به خیر! تلخی آن روز، صبح زود

باران گرفته بود و تو با چتر آمدی
گلهای سرخ بر سر راهت شکفته بود

روی سر تو رقص کنان بال می زدند
گنجشک های عاشقی ام با همه وجود

گنجشک های عاشق و ای کاش آسمان
از پشت ابر پنجره ای سبز می گشود

... اما تو رفته ای به فراسوی رودها
من سنگ مانده ام لب این ساحل کبود

پ.ن : این شعرو یک افغانی خوانده که یکی دو بار در رادیو شنیدم  شاید شما هم شنیده باشید خیلی قشنگ میخوانه

نوشته شده در پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |