دنیا معاملهی ناجوانمردانهای با ما میکند، جوانی ما را میگیرد و یک عمر تجربه و مشتی خاطره به ما میدهد که هیچکس دیگری حاضر نیست آنها را حتی رایگان از ما بگیرد و عجیبتر اینکه همه دوست دارند این معاملهی ناجوانمردانه را انجام دهند
التماس به خدا شجاعت است،
اگر برآورده شود رحمت است و اگر برآورده نشود حکمت
التماس به خلق ذلت است،اگر برآورده شود منت است و اگر
برآورده نشود خفت است.
از دست دادن حاجت بهتر از درخواست کردن از نا اهل است
با سلام به دوستان گلم و با عرض پوزش، فرصت نکردم بیام خبر بدم و بی خبر رفتم
مدتیست به دلیل دو شغله شدنم نتونستم بیام و از این به بعد هم دیر به دیر بروز میکنم
اما حتما"در اولین فرصت خدمت دوستانی که در نبودنم به وبلاگم سر زدند میرسم
الفت شبهــــای خوش را روزگار از مـا گـرفـت
ای خوش آن روزی که با هم روزگاری داشتیم
در دنیای
اگرها و کاش ها و شاید ها
بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد..

چـــون رود روان مــن از جــانــم شــوم خـــاک پـــای دوســتـــانــــم
آنچنان کـه دگــر نــخـواهــم دیـد مــــادر عـــزیــــز تــــر از جــــانـــــم
آن پــدر که غـمـخوار دورانـم بــود عـشــق مـــن تـــاج ســر ایــمــانــم
خـــواهـــر عـــارف و فـــداکـــارم هـمـدم ســرورم ، نــور دو چـشـمـانـم
بـرادرم کـه دلـم خـونـه ازکــارش فــدای لـبخند مـــادر چشم براه وگریانم
هرجا بودم بیاوریدم به خاک وطنم کــفــنــم کــنــیــد بــا پــرچـم ایــرانـم
روم در خـواب گران و بـی پـایان مـدیـون حـلالـیـت عـزیـزان و دوسـتـانـم
اگـر چـه نــشـد دنــیــا بـکـامــم روم انـــجـــا بـــشــادی بـــگــذرانـــم
شــوم مـن مـطـرب هـور و پـریـون کـه در بـزم خـدا غـمـگـیـن نـخـوانـم
چـون شـد خـاک پــایـتـان یکتـن بخوانید حمدی مینشند بر روح بی جانم

ای دوست بیـا تـا سـر پاییم همه
قـدرش بدانـیم و بـخـوانـیــم همه
قــران،و نــمـار بـی ریـا اول وقــت
چند سال دگر به زیرخاکیم همه
زندگی زنگ تفریح است
زنگ بعد
حساب داریم
پی نوشت:این مطلبو از پشت یک نیسان تو جاده ساوه خوندم
«حافظ» برای اولین بار این شعررا سرود که:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
میگن «صائب تبریزی» در جواب حافظ اینگونه گفت:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آن کس چیز می بخشد ز ملک خویش می بخشد
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
«شهریار» هم رو دست صائب میزنه:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تما م روح و اجزا را
هر آن کس چیز میبخشد، مثال مرد می بخشد
نه چون صائب که میبخشد سر ودست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را ، به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که شور انداخت دلها را





